معنی شعرهای فردوسی،فرزند ایران
به چهره , نکو بود بر سان شيد -- وليکن همه موي , بودش سپيد
چهره اش مانند خورشيد زيبا بود اما موهاي سرش همه سفيد بودند
چو فرزند را ديد , مويش سپيد -- بشد از جهان يکسره نااميد
هنگامي که فرزندش را با موهاي سفيد ديد , از زندگي نا اميد شد
چو آيند و پرسند, گردن کِشان -- چه گويم از اين بچه ي بد نشان؟
هنگامي که بزرگان بيايند و از من درمورد پسرم بپرسند , به آنها درمورد اين بچه ي زشت چه بگويم
چه گويم که اين بچه ي ديو,کيست -- پلنگ ِ دو رنگ است يا خود پَري است
چگونه بگویم که اين بچه ي ديو (شيطان) چه کسي است , بگویم پلنگ دو رنگاست یا پری زاد است
بخندن بر من , مِهان ِ جهان -- از اين بچه در آشکار و نهان
بزرگان جهان با ديدن اين بچه به من مي خندند
يکي کوه بود نامش البرز کوه -- به خورشيد نزديک و دور از گروه
کوهي به نام البرز بود که نزديک خورشيد و از شهر دور بود
بدان جاي , سيمرغ را لانه بود -- که آن خانه از خلق , بيگانه بود
در آن کوه سيمرغ لانه اي داشت , که مردم از خانه ی او بیخبر بودند
نهادند بر کوه و گشتند باز -- برآمد بر اين , روزگاري دراز
بچه را بالاي کوه قرار ادند و برگشتن تا مدت زمان زيادي گذشت
پدر, مِهر بُبريد و بِفکند خوار -- جفا کرد بر کودک شيرخوار
پدر مهرباني اش را از پسرش گرفت و با اين کار به بچه ي کوچک خود نامهرباني و ستم کرد
بدين گونه بر , روزگاري دراز -- برآمد که بُد کودک آنجا به راز
پس از زمدتي طولاني , کوک در کوهي که مخفي بود رشد کرد و بزرگ شد
همان گه , بيايم چو ابر ِ سياه -- بي آزارت آرَن , بدين جايگاه
در همان زمان مانند ابري سياه , بالاي سر کسي که آزار و اذيتت مي کند ظاهر خواهم شد.
دل ِ سام شد چون بهشت برين -- بر ان پاک فرزند کرد , آفرين
سام با امدن فرزندش بسيار خوشحال شد و پسر پاک و قدرتمند خود را تحسین کرد